بیچاره آدم نمیدونست خدا در حالیکه خوبه میتونه خیلی هم بد بشه و وقتی اعصابش خراب شد دیگه شوخی و اشتباه حالیش نیست
ملائک محترم حضرت آدم و حوا خانم محترم رو کد بسته میارن خدمت خداوند

خدا یه نگاه معنا داری به اون دوتا میکنه و میگه چرا گندم خوردید هان؟ مگه نگفتم هرکاری دوست دارید بکنید ولی گندم نخورید آدم وحوا شرمنده شده بودن چون حرف خدا رو گوش نداده بودن آدم گفت خداجون شما گفتید نخورید اما دلیل نخوردن رو که نگفتید خدا داغ کرد و گفت از من دلیل میخای یعنی نمیدونی من هر چی بگم درسته و شما بدون دلیل هم باید اونو قبول کنید من افریدگار شما هستم و بهتر میفهمم چی براتون خوبه و چی بد
حوا خانم که مقصر اصلی بود و اون اول گول ابلیسو خورده بود هیچ نمیگفت و ساکت بود گفت اخه خدا جون تقصیر ما چیه شما به ما اختیار دادید و درک وفهمم خوب و بد رو هم دادید ما هم بر اساس همین درک وفهم تشخیص ندادیم که واقعا چرا نباید بخوریم و..
توو همین گفتگوها بود یهو ابلیس نامرد اومد پبش خدا رفت درگوشی بهش گفت دیدی گفتم اینا که ساختی بدرد نمیخوره دیدی گفتم من سجده نمیکنم حق داشتم من از اول میدونستم تینطور میشه و کار به اینجا میکشه تو یه عمر به ما دستور دادی و ما بدون چون وچرا اجابت کردیم اما میبینی چطور این ادم دوروز نیومده چقد دم دراورده
خلاصه هی درگوش خدا خوند خوند تا خدا دیگه کاملا عصبی شد دم آدم وحوا رو گرفت از اون بالا پرتشون کرد رو زمین

یکی افتاد یه نقطه زمبن که الان بهش میگن هند و یکیش افتاد نقطه ای که الان بهش میگن مکه
خدا گفت حالا چند وقت که اونجا بمونین واقعا ادم میشین وحساب کار دستتون میاد
آدم و حوا تنهای تنها رو زمبن تبعید شده بودن و کلی گریه کردن که خدا مارو ببخش خدا گفت اصلا حرفشم نزنید باز گریه کردن وگریه کردن ولی فایده نداشت کارشون شده یود فقط گریه (بعضی علما اعتقاد دارن این گریه ها از همون اول برا عاشورا و حسین(ع)بوده)راه رفتن و گریه کردن تا یهو بهم رسیدن خوشحال شدن بعداز سالها گریه لاقل بهم رسیدن یعد گفتن حالا چکار کنیم رو این زمین بزرگ به خدا گفتن خدایا حالا که مارو از تبعید در نمیاری لاقل بگو چکار کنیم رو این زمین
خدا که تو این چند سال گریه و زاری فقط داشت تماشا میکرد وهیچ کاری نداشت بهشون گفت اولا از امروز دیگه با من مستقیم حرف نمیزنید هر وقت کاری داشتم جبرییلم را میفرستم بهتون دستوراتمو بده دوما کاری نیاز نیست بکنید فقط از همونجا منو عبادت کنید زندگی کنید خونه بسازید بچه دار بشیدو....
و زندگی انسان شروع شد خدا هم قوانین این زندگی رو کم کم با گذشت زمان از طریق جببریلش براشون میفرستاد خدا خودشم چسبید به سرگرمیای قبلیش یه روز دوباره احساس کرد دلش برا ادم وحوا تنگ شد خواست بیارشون بالا اما بازم این شیطان نامرد گفت خدا مگه یادت رفت اینا دستوراتت رو نادیده گرفتن
خدا گفت خوب الان دیگه به اندازه کافی تنبیه شدن فکر کنم ادم شده باشن ابلیس گفت خدا ساده نباش من اینا رو میشنایم ادم بشو نیستن اصلا اجازه بده من برم پایین و امتحانشون کنم اگه گول نخوردن حق با شماست
خدا دید بد فکری هم نیست بزار یه امتحانی بشن
ابلیسو فرستاد زمین برا آزمایش انسان
ادم و حوا تازه بچه دار شده بودن دوتا پسر و دوتا دختر (اسم دختراش که یادم نیست اما پسراش هابیل وقابیل بودن )

این هابیل و قابیل بزرگ شده بودن و احساس جنسی کردن و اینکه یه همدم نیازمندن ادم و حوا گفتن حالا ما از کجا برا اینا زن پیدا کنیم ما که تنهاییم جبرییل ا.مد بهشون گفت دوتا دخترات رو بده بهشون حضرت ادم گفت نه بابا خود خدا توو دستوراتش گفته ازدواج با محارم حرامه نکنه تو هم میخای مثل ابلیس گولمون یزنی جبرییل گفت نه بابا من فقط یه رابطم از خودم اختیاری ندارم آدم هم قبول کرد و دختراش رو داد به پسراش (البته در این موضوع بین علما دبن اختلاف نظر هست عده ای گفتن خدا دوتا فرشته فرستاد و زن هابیل و قابیل شد) دختر خوشگله به هابیل رسید و این بهانه ای شد برا ابلیس که رفت قابیل رو فریفت و اونم هابیل رو کشت

و دوتاشو برا خودش برداشت و خدا دید اره حق با ابلیسه نمیشه ادم رو بیاره بهشت ابنا دارن از این اختیاری که بهشون داه سوء استفاده میکنن
تصمیم گرفت
کنار بهشت یه جهنمی هم برا آدم بدا بسازه
هر کی کار خوب کرد و از امتحان زندگی کوتاه رو زمین سربلند بیرون اومد بره بهشت و هر کی شکست خورد بره جهنم حالشو ببره

سعید
1389/2/29
acf
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر